برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
اگر علم در پی آن است که هر احساسی را ناشی از یک نوع اختلال یا بیماری درونی بداند، نام این احساس کشنده در من باید بیماری تنهایی باشد. تنهاییِ گستردهای که از حضور بی سرانجام تو در خلاء تلخِ بودنِ من سرچشمه میگیرد.
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
زنه شبیه یک گل بلند آفتابگردان بود که در قصه روییده باشد. با ساقهای مستحکم که در برابر طوفان قد خم نمیکرد. گلبرگهایش همچون بشرهی آفتاب که به آسمان آبی نگاه کند. خیلی نمیتوانستم بهش نزدیک بشوم. او سبز بود و صورت پر نوری داشت. من خاکستر سوختهی مترسکی تنها که توجهی جلب نمیکند.
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش